فارسی

گتیسبورگ و تولد دوباره آزادی — آن زمان و اکنون

متنِ سخنرانیِ ۲۳ آوریلِ تام مک‌من، نویسندهٔ وب سایتِ جهانی سوسیالیستی، در دانشگاه گتیسبورگ در جمع جوانان و دانشجویان بین‌المللی برای برابری اجتماعی.

مایهٔ افتخار است که بتوانم در جمعِ دانشجویانِ دانشگاه گتیسبورگ سخن بگویم. با توجه به مکانی که اکنون در آن قرار داریم، اشتباه خواهد بود اگر سخنم را با چیزی جز یادآوریِ تاریخِ فوق‌العاده مهمی آغاز کنم که اندکی بیش از ۱۶۳ سال پیش، در میانهٔ دومین انقلابِ آمریکا، جنگِ داخلی، در اینجا رقم خورد.

در روزهای ۱، ۲ و ۳ ژوئیهٔ ۱۸۶۳، ارتش‌های اتحادیه و کنفدراسیون در این شهر کوچک با یکدیگر روبه‌رو شدند. نبردِ گتیسبورگ حدود ۱۶۵ هزار سرباز را درگیر کرد که نزدیک به ۵۱ هزار نفر از آنان زخمی، اسیر، مفقود یا کشته شدند — بی‌تردید خونین‌ترین نبرد در تاریخِ آمریکا. اوجِ نبرد در سومین و آخرین روز فرا رسید، زمانی که ژنرال رابرت ای. لی، ژنرالِ کنفدراسیون، فرمان حمله‌ای را صادر کرد که بعدها به «یورشِ پیکت» مشهور شد، حمله‌ای مستقیم که مرکزِ خطوطِ نیروهای اتحادیه را هدف قرار داده بود. در اوایلِ بعدازظهر، حدود ساعت ۲، درست در همان لحظه‌ای که مایکل جیکوبز، استادِ ریاضیاتِ این دانشگاه، دمای ۸۷ درجه فارنهایت را ثبت کرد، نیروهای کنفدراسیون از خطِ درختانِ سِمِینِری ریج بیرون آمدند و نزدیک به یک مایل بر روی زمینی باز و با شیبی ملایم به سوی مواضعِ مستحکمِ نیروهای اتحادیه در سِمِتِری ریج پیشروی کردند. پس از پیشروی زیرِ آتشِ توپخانه — که در واقع پایانِ یک دوئلِ عظیمِ توپخانه‌ای بود و صدای آن تا پیتسبورگ نیز شنیده می‌شد — زیرِ آتشِ تفنگ و گلوله‌های ساچمه‌ای، شمارِ اندکی از نیروهای کنفدراسیون عملا توانستند خود را به خطوطِ اتحادیه برسانند، جایی که در نبردی تن‌به‌تن شکست خوردند. حدود نیمی از نیروی مهاجمِ پیکت یا اسیر شدند، یا کشته و زخمی بر مزارعی افتادند که موضعِ میانِ دو متخاصم را جدا می کرد. طبق روایتی که بعدها نقل شد، پس از این حمله، ژنرال لی به ژنرال پیکت گفت که قوایش را برای تجدیدِ سازمان گرد آورد. پیکت در پاسخ گفت: «ژنرال، من دیگر قوایی ندارم.»

«نبرد گتیزبرگ - یورشِ پیکت»، اثر پیتر روترمل. رنگ روغن روی بوم، ۱۸۷۰

درست روزِ بعد، ۴ ژوئیه ۱۸۶۳، جهان هم‌زمان از پیروزیِ گتیسبورگ و نیز سقوطِ ویکسبرگِ در دوردست، آخرین دژِ کنفدراسیون بر رودخانهٔ می‌سی‌سیپی، به دستِ ارتشِ اتحادیه تحتِ فرماندهیِ اولیس اس. گرانت باخبر شد. برای آمریکایی‌های مذهبی، چنین به نظر می‌رسید که هم‌زمانیِ این دو پیروزی با روزِ استقلال، روزی که جشن گرفته می‌شد، ناشی از مشیتِ الهی بوده است. روزی چنان‌که لینکلن در نوامبر ۱۸۶۳ در مراسمِ افتتاحِ گورستانِ ملیِ گتیسبورگ توضیح داد، بزرگداشتِ «این اصل بود که همهٔ انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند» — همان اصلِ بنیان‌گذاری که «هشتاد و هفت سال پیش» اعلام شده بود.

چنان‌که معلوم شد، جنگی که با صدورِ فرمانِ آزادیِ بردگان از سوی لینکلن در اول ژانویهٔ ۱۸۶۳ به مبارزه‌ای انقلابی برای نابودیِ برده‌داری تبدیل شده بود، دو سالِ دیگر ادامه یافت. اما ارتش‌های کنفدراسیون هرگز بارِ دیگر نتوانستند شمال را تهدید کنند، آن‌گونه که لی در جریانِ لشکرکشیِ خود به پنسیلوانیا چنین کرده بود، که طیِ آن صدها سیاه‌پوستِ آزاد از خانه‌ها و محل‌های کارشان ربوده شدند و مخفیانه برای فروخته شدن به بردگی به ویرجینیا انتقال یافتند.

بنابراین، آن دیوارِ سنگی در سِمِتِری ریج، در دو مایلیِ جایی که اکنون گرد آمده‌ایم، به نقطهٔ اوجِ ضدانقلابِ برده‌داران تبدیل شد، ضدانقلابی که می‌کوشید اصلِ بنیادینِ آمریکاییِ برابریِ انسان‌ها را سرنگون کند. در واقع، ایالت‌های جنوبی که در سالِ ۱۸۶۱ از اتحادیه جدا شدند، در تمسخرِ انقلابِ ۱۷۷۶، اعلامیه‌های استقلال و قوانین اساسی‌ خود را صادر کردند که برده‌داری و نابرابری را ابدی و تعرض‌ناپذیر اعلام می‌کرد، همانطور که اتحادیهٔ ملیِ آنان، یعنی ایالات کنفدراسیون آمریکا، نیز چنین کرده بود. افزون بر این، پس از شکست‌های خونینِ انقلاب‌های ۱۸۴۸ در اروپا و نیز گماردنِ یک شاهزادهٔ اتریشی به‌عنوان امپراتورِ مکزیک در خلالِ جنگِ داخلیِ آمریکا، ایالات متحده تنها جمهوریِ بزرگِ دموکراتیک در جهان به شمار می‌رفت. لینکلن به‌هیچ‌وجه اغراق نمی‌کرد هنگامی که گفت این جنگ آزمونی است برای این‌که آیا «حکومتِ مردم، به‌دستِ مردم، و برایِ مردم» از روی زمین محو خواهد شد. این‌ها مخاطرات سالِ ۱۸۶۳ بودند. همانطور که لینکلن در جایی دیگر گفت، آن زمان «لحظه‌ای انباشته از دشواری بود.»

لینکلن در حال ایراد خطابه‌ای که بعدها به عنوان سخنرانی گتیسبورگ شناخته شد، در مراسم افتتاح گورستان ملی گتیسبورگ، ۱۹ نوامبر ۱۸۶۳

لحظهٔ کنونیِ ما نیز آکنده از خطر است. ضدانقلابی که طبقهٔ حاکمه آمریکا و تمامی نمایندگانِ سیاسیِ آن سردمدار آن هستند، حتی طرح‌های برده‌سالاریِ کهنِ جنوب را نیز تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. این طبقهٔ حاکمه می‌کوشد تاریخ را به عقب بازگرداند، گویی سه قرنِ گذشتهٔ پیشرفتِ بشری هرگز رخ نداده است. هیچ عرصه‌ای از تعرضِ آن در امان نمانده است — از ابتدایی‌ترین حقوقِ دموکراتیک و انسانی گرفته تا حقِ اجتماعیِ برخورداری از آموزش، از زیرساخت‌ها تا فرهنگ، و از تاریخ تا علم.

فقط یک نمونه را در نظر بگیرید — ضدانقلابی که علیهِ بهداشتِ عمومی به راه افتاده است — و بیندیشید که این حمله در پرتوِ تاریخِ پزشکی چه معنایی دارد. بسیاری نمی دانند که بیشترین شمارِ سربازانی که در جنگِ داخلی جان باختند، نه در میدانِ نبرد، بلکه بر اثرِ بیماری و ناخوشی از میان رفتند، در واقع، دو سومِ کل تلفات، یعنی حدود ۵۰۰ هزار نفر از مجموعِ تخمینیِ ۷۵۰ هزار کشته. از ۲۵۰ هزار نفری که در نبرد کشته شدند نیز، حدود نیمی پس از مداخلاتِ پزشکیِ ناموفق، به‌ویژه قطعِ عضو، جان سپردند. پزشکیِ آمریکا هنوز نظریهٔ میکروبیِ بیماری را نپذیرفته بود. پیشگامانِ بزرگی که این نظریه را بنیان گذاشتند —  ایگناز سملوایز، که ثابت کرد خودِ پزشکان عفونت‌های مرگبار را در بخش‌های زایمان منتقل می‌کنند؛ لویی پاستور، که نشان داد میکروارگانیسم‌ها عاملِ تخمیر و بیماری‌اند؛ جوزف لیستر، که روشِ جراحیِ ضدعفونی را ابداع کرد؛ و رابرت کخ، که باکتری‌های مشخصِ عاملِ سل، وبا و سیاه‌زخم را شناسایی کرد — یا تازه کارِ خود را آغاز کرده بودند، یا یافته‌هایشان هنوز از سوی نهادِ پزشکی پذیرفته نشده بود. هنوز درکی از چگونگیِ گسترشِ عفونت و باکتری وجود نداشت. هیچ تصوری از جراحیِ ضدعفونی‌شده وجود نداشت، به‌طوری‌که جراحانِ میدانی اغلب تنها با پاک کردنِ تیغه با تکه‌پارچه‌ای، از یک عملِ قطعِ عضو به عملِ بعدی می‌پرداختند. و باید افزود که اینجا، در گتیسبورگ، «جراحِ میدانی» به معنای واقعی کلمه این بود — در فضای باز یا درونِ انبارها کار می‌کردند، و اغلب از درهایی که بر روی خرک قرار داده و به میز تبدیل کرده بودند، استفاده می‌کردند.

از چپ به راست: ایگناز سملوایز (۱۸۱۸-۱۸۶۵)، که ثابت کرد خودِ پزشکان عاملِ انتقالِ عفونت‌های مرگبار در بخش‌های زایمان بودند؛ لویی پاستور (۱۸۲۲-۱۸۹۵)، که نشان داد میکروارگانیسم‌ها عاملِ تخمیر و بیماری هستند؛ جوزف لیستر (۱۸۲۷-۱۹۱۲)، که روشِ جراحیِ ضدعفونی را تدوین کرد؛ و رابرت کخ (۱۸۴۳-۱۹۱۰)، مشخصِ عاملِ سل، وبا و سیاه‌زخم را شناسایی کرد.

ماهیت بدوی پزشکی در دورانِ جنگ، واقعیتی گسترده‌تر را روشن می‌کند. پیش از جنگِ داخلی، امیدِ به زندگی در ایالات متحده تنها ۴۰ سال بود، رقمی که به‌سببِ شمارِ بالایِ کودکانی کاهش یافته بود که از بیماری‌های عفونیِ جانکاهی که با نرخی هولناک جانِ کودکان را می‌گرفتند، جان سالم به در نمی‌بردند. حتی خانوادهٔ لینکلن نیز از این مصیبت در امان نماند: در سالِ ۱۸۵۰، پسرِ سه‌سالهٔ او، اِدی، بر اثرِ سل جان باخت، و در سالِ ۱۸۶۲، در جریانِ جنگِ داخلی، لینکلن پسرِ یازده‌ساله‌اش، ویلی، را بر اثرِ تبِ تیفوئیدی که از آبِ آلودهٔ کاخِ سفید گرفته بود، از دست داد. تیفوئید و سل تنها دو مورد از این قاتلان بودند. دیفتری، مخملک، سیاه‌سرفه، وبا، آبله، آنفلوانزا و سرخک نیز جمعیت را به ویرانی می‌کشاندند — که آخرین آن‌ها اکنون به‌واسطهٔ «سیاست‌های بهداشتی» ضدعلمیِ مخالفِ واکسیناسیونِ همگانی بار دیگر در حالِ بازگشت است.

امیدِ به زندگی در ایالات متحده طیِ یک قرن و نیمِ بعد به نزدیکِ ۷۹ سال افزایش یافت، دستاوردی که جمعیت‌شناسان آن را عمدتاً حاصلِ اقداماتِ بهداشتِ عمومی می‌دانند، در سالِ ۲۰۱۴ به اوج خود رسید، سپس متوقف شد و حتی پیش از بیماری جهان گیر کووید واردِ مسیرِ نزولی گردید. و این کاهشِ طولِ عمر، تماماً در میانِ طبقهٔ کارگر متمرکز است. پژوهشی جدید در سالِ جاری نشان داد کسانی که در نیمهٔ پایینیِ رده‌های درآمدیِ آمریکا قرار دارند، می‌توانند انتظار داشته باشند که هفت سال کمتر از ثروتمندترین یک درصدِ جامعه عمر کنند. آیا می‌توان کیفرخواستی کوبنده‌تر از این علیهِ این نظمِ اجتماعیِ به‌معنای واقعیِ کلمه بیمار تصور کرد؟ ثروتمندان از حقی برای زندگی برخوردارند که کارگران از آن محروم‌اند.

امیدِ به زندگی در بدوِ تولد در آمریکا، از ۱۸۶۰ تا ۲۰۲۳

طبقهٔ حاکمهُ آمریکا در حالِ احیای اصلِ اشرافی‌گری است؛ اصلی که لینکلن آن را چنین توصیف کرد،

این همان مبارزهٔ ابدی میانِ این دو اصل — حق و باطل — در سراسرِ جهان است. این‌ها همان دو اصلی هستند که از آغازِ تاریخ  رو‌در‌رویِ یکدیگر ایستاده‌اند و همواره به مبارزه ادامه خواهند داد. یکی، حقِ مشترکِ بشریت است، و دیگری، حقِ الهیِ پادشاهان. این همان اصل است، فارغ از هر شکلی که به خود بگیرد. این همان روحیه‌ای است که می‌گوید: «تو زحمت بکش و کار کن و نان به‌دست آور، و من آن را خواهم خورد.» در هر شکلی که خود را بروز دهد — چه از دهانِ پادشاهی که می‌کوشد بر مردمِ کشورِ خود سلطه یابد و از ثمرهٔ کارِ آنان زندگی کند، و چه از سوی نژادی از انسان‌ها برای توجیهِ به بردگی کشیدنِ نژادی دیگر — این همان اصلِ استبدادیِ است.

می‌توان افزود: این همان اصلِ استبدادی است که از زبانِ سیاستمدارانِ سرمایه‌دار بیان می‌شود.

این ضرب‌المثل که پشت هر ثروت کلانی، جنایتی نهفته است، به بالزاک نسبت داده می‌شود. هنگامی که از برده‌داریِ کالایی سخن می‌گوییم، جنبهٔ جنایتکارانهٔ استثمارِ نیرویِ کار برای ما آشکار است. مورخان برآورد می‌کنند که در سالِ ۱۸۶۰، سه‌پنجمِ ثروتمندترین یک درصدِ تمامِ خانوارهای آمریکایی، برده‌دار بودند. اما انباشتِ ثروتِ اشرافیتِ برده‌دار، در مقایسه با ثروت‌های ابرثروتمندانِ امروز، چیزی در حدِ بازیِ کودکانه است. 

ما اکنون با داده‌های اساسی دربارهٔ نابرابریِ ثروت در ایالاتِ متحده آشنا شده‌ایم، که از اوایلِ دههٔ ۱۹۷۰، یعنی بیش از نیم‌قرن پیش، بی‌وقفه در حالِ افزایش بوده و هر دو حزبِ سیاسیِ سرمایه‌داری به آن دامن زده و آن را تسهیل کرده‌اند. اما اجازه دهید به یک دادهٔ دیگر اشاره کنم: در ایالاتِ متحده حدودِ ۹۰۰ میلیاردر وجود دارد، یعنی حدودِ ۰٫۰۰۰۰۲۶ درصد از جمعیت. آنان مجموعاً ۸ تریلیون دلار ثروت را در انحصارِ خود دارند. این ۸ تریلیون دلار برای ۹۰۰ نفر، معادلِ تمامِ هزینه‌های فدرال برای آموزش ابتدایی و متوسطه در طولِ هشت سال است، که سالانه حدودِ ۵۰ میلیون کودک را تحتِ پوشش قرار می‌دهد. و ظاهراً پول کافی برای مدارس وجود ندارد! ما دائماً می‌شنویم که مفسرانِ رسانه‌ای به ما می‌گویند «توانِ مالیِ» این یا آن خدمات — آموزش، مدیکید، مدیکر، تأمینِ اجتماعی — را نداریم. این ادعا کاملاً وارونه است. طبقهٔ کارگر دیگر بضاعتِ ثروتمندان را ندارد.

این جنگ‌های نواستعماری در خاورمیانه و تدارکاتِ بسیار پیشرفته برای جنگ علیه چین و روسیه که در جریان است، همگی در راستای منافع این الیگارشی به‌غایت ثروتمند به پیش برده می‌شوند. هولناک‌ترین جنایات از زمانِ رایشِ سومِ هیتلر در حال ارتکاب‌اند. نسل‌کشی مردمِ فلسطین. تهدید به نابودی ایران — به قول خود ترامپ، محوِ کاملِ یک تمدن. و به گرسنگی کشاندنِ توده‌های مردم سراسرِ جهان از طریقِ افزایشِ قیمتِ سوخت و موادِ غذاییِ ناشی از جنگ. 

مامورانِ ادارهٔ مهاجرت و گمرکِ آمریکا (آیس)، از جمله مأموری که پوششی با عبارتِ «آیس نیستم» بر صورت دارد، روزِ پنج‌شنبه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۲۶، در نزدیکیِ خودروهایشان در ریچفیلدِ ایالتِ مینه‌سوتا راه می‌روند. [AP Photo/Adam Gray]

این ادعاها مبنی بر اینکه این جنگ‌ها برای «دفاع از مردمِ آمریکا» به راه افتاده‌اند — در حالی که نظرسنجی‌ها نشان می‌دهند مردم قاطعانه مخالفِ جنگ با ایران هستند — مضحک است. هیچ‌یک از این جنگ‌ها در راستایِ منافعِ کارگران یا جوانانِ آمریکایی نیست. دقیقاً برعکس. همان‌طور که ترامپ به صراحت گفت: «ما در حال جنگ هستیم. نمی‌توانیم از مهدکودک‌ها … مدیکید، مدیکر، همهٔ این خدمات، مراقبت کنیم.»

کارگران و جوانان باید بهایِ جنگ‌های الیگارشی را از طریقِ افزایشِ سرسام‌آورِ قیمت‌ها، کاهشِ بودجهٔ آموزش، و بدتر از همه، با جانِ خود بپردازند. آنچه عملاً در رسانه‌های جریانِ اصلی گزارش نمی‌شود، تدارکاتِ پیشرفته برای اجرایِ سربازگیریِ اجباری است، که اکنون شاملِ ثبت‌نامِ خودکارِ مردانِ جوانِ ۱۸ تا ۲۶ ساله در سامانهٔ قرعه‌کشیِ خدمتِ اجباریِ نیز می‌شود.

ورشکستگیِ اخلاقیِ طبقهٔ حاکمه، که به‌طرزی چنین عریان در رسواییِ جفری اپستین آشکار شد، بازتابِ مستقیمِ ورشکستگیِ مالیِ آن است. بدهیِ حاکمیتیِ ایالاتِ متحده اکنون به ۳۹ تریلیون دلار رسیده و به‌زودی از ۴۰ تریلیون دلار نیز فراتر خواهد رفت. هیچ چشم‌اندازی برای پرداختِ این بدهی وجود ندارد، آن هم در شرایطی که دو حزبِ سیاسی پیوسته پشتِ دورهای تازه‌ای از کاهشِ مالیات برای ابرثروتمندان صف می‌کشند و همزمان به سطوحِ هرچه بیشتری از هزینه‌های نظامی برای پیشبردِ جنگ‌های نواستعماریِ خود علیهِ مردمِ زحمتکشِ دیگر کشورها رأی می‌دهند. دلار، برجسته‌ترین نمادِ قدرتِ آمریکا، ناگزیر ارزشِ خود را از دست خواهد داد. بارِ دیگر، کارگران و بازنشستگان، جوانان و سالمندان، وادار خواهند شد بهایِ آن را بپردازند. 

توسعهٔ هوشِ مصنوعی (AI)، به‌جایِ آن‌که افق‌های گستردهٔ تازه‌ای برای سرمایه‌داری بگشاید، تنها بحرانِ آن را عمیق‌تر می‌کند. در دستانِ جامعه‌ای که به‌طورِ دموکراتیک و تعاونی اداره شود — یعنی تحتِ سوسیالیسم — هوشِ مصنوعی و رباتیک برای رهاییِ انسان‌ها از طاقت‌فرساترین، یکنواخت‌ترین و خطرناک‌ترین مشاغل به کار گرفته خواهند شد. تولید افزایش خواهد یافت و زمانِ کارِ ضروری کاهش خواهد یافت، همان‌گونه که باید باشد. به‌کارگیریِ هوشِ تقویت‌شدهٔ انسانی، افق‌های گستردهٔ نوینی را در علم خواهد گشود.

اما تحتِ سرمایه‌داری، هوشِ مصنوعی برای حذفِ مشاغل و مزایا، به فلاکت کشاندن میلیون‌ها انسانِ دیگر، و تشدیدِ نظارتِ پلیسیِ دولت به کار گرفته خواهد شد. علاوه بر این ، تنها بحرانِ فزایندهٔ سود را وخیم‌تر خواهد کرد، زیرا همان‌گونه که مارکس مدت‌ها پیش نشان داد، ارزشِ اضافی تنها می‌تواند از کارِ زندهٔ انسانی استخراج شود. ابعادِ یک بحرانِ مالیِ بزرگ هم‌اکنون در حالِ آشکار شدن است. تریلیون‌ها دلار برای توسعهٔ زیرساخت‌های عظیمِ هوشِ مصنوعی هزینه شده است. اما سودهایی که تاکنون از افزایشِ بهره‌وریِ ناشی از این تأسیسات حاصل شده‌اند، در مقایسه با سودهایی که از سفته‌بازیِ مالی بر سرِ دستکاریِ ارزشِ سهامِ شرکت‌های فناوری به دست آمده‌اند، ناچیز بوده است. این امر تازه‌ای نیست. در طولِ امواج پی در پی نوآوریِ فناورانه، از جهانی‌سازی، رایانه‌ای‌سازی و هوشِ مصنوعی گرفته تا حمل‌ونقلِ کانتینری، تا توسعهٔ تولیدِ به‌موقع، تا اینترنت، یک امر همواره ثابت مانده است: افولِ بی‌امان و بی‌رحمانهٔ سرمایه‌داریِ آمریکا.

افق‌های پیشِ رویِ طبقهٔ حاکمِ آمریکا از هر سو در حالِ بسته شدن است. این طبقه هیچ راهِ گریزی جز جنگ و سرکوبِ پلیسیِ دولتی نمی‌بیند. همان‌گونه که در وب سایتِ جهانی سوسیالیستی بیان شده است، دولتِ دومِ ترامپ نشانهٔ هم‌راستاسازیِ خشونت‌آمیزِ اشکالِ حاکمیتِ سیاسی با سیمایِ واقعیِ جامعه است. و این، در تحلیلِ نهایی، منشأِ هیولایِ فرانکنشتاینیِ سیاستِ آمریکا، دونالد ترامپ، موجودی برخاسته از مرزهای تاریکِ معاملاتِ املاک، قمارخانه‌ها، صنعتِ سرگرمی و جنایتِ سازمان‌یافته است. و همین بحران منشأِ ضدانقلابی است که ترامپ رهبریِ آن را بر عهده دارد — نه به‌طورِ تصادفی، بلکه زیرا او توسطِ بخش‌های تعیین‌کنندهٔ سرمایه‌داریِ آمریکا برگزیده شده و در این جایگاه قرار داده شده است. 

یکی از پرسش‌هایی که مدت‌هاست مورخان مطرح کرده‌اند این است که چرا الیگارشیِ برده‌دارِ جنوب همه‌چیز را به خطر انداخت و با جدایی از اتحادیه، جنگی را برای تداوم و گسترشِ برده‌داری آغاز کرد. نتیجهٔ ضدانقلابِ آنان کاملاً برخلافِ چیزی بود که اربابانِ برده‌دار انتظار داشتند. همان‌طور که جیمز مک‌فرسون، مورخِ برجستهٔ جنگِ داخلیِ آمریکا، بیان می‌کند: «به‌ندرت در تاریخ، ضدانقلابی تا این اندازه سریع همان انقلابی را برانگیخته است که می‌کوشید پیشاپیش از وقوعِ آن جلوگیری کند.» لینکلن، چنان‌که همگان می‌دانند، در آغاز جنگ را پیش از هر چیز وسیله‌ای برای حفظِ اتحادیه همراه با بقایِ برده‌داری می‌دانست — هرچند، مانند پدرانِ بنیان‌گذارِ آمریکا، باور داشت که اگر برده‌داری مهار و محدود شود، سرانجام نابود خواهد شد. اما خشونت و شدتِ ضدانقلابِ برده‌داران، لینکلن را به سویِ راه‌حل‌های انقلابی سوق داد: اعلامِ آزادیِ بردگان و نابودیِ تمامی نظمِ اجتماعیِ جنوب.

رهبران ضدانقلاب — دونالد ترامپ (چپ) و جفرسون دیویس، رئیس جمهور ایالات کنفدراسیون آمریکا

دولتِ ترامپ نیز یک ضدانقلاب پیش‌دستانه به راه انداخته است. این دولت اقداماتِ سرکوبگرانه به سبکِ نظامی را علیهِ شهرهای بزرگِ آمریکا به کار گرفته است، که بدنام‌ترین آن‌ها در مینیاپولیس و سنت پال بود، جایی که مأمورانِ گشتاپوی آیس شهروندانِ معترضِ مسالمت‌جو را به قتل رساندند. هرگز حمله‌ای تا این اندازه فراگیر علیهِ اصولِ بنیادینِ قانونِ اساسی و دموکراسی، از سویِ مراکزِ قدرت در واشنگتن دی‌سی، صورت نگرفته است، حمله‌ای که جرم‌انگاریِ کارگرانِ مهاجر تنها پوششی برای هدفِ بسیار بزرگ‌ترِ است:  کلِ طبقهٔ کارگر.

امروز هیچ جنبشِ سوسیالیستیِ توده‌ای‌ای وجود ندارد. و با این حال، طبقهٔ حاکمه در همه‌جا  از تهدیدِ «سوسیالیسم» سخن می‌گوید. منظورِ ترامپ از این واژه، «سوسیالیسمِ» رفیقِ صمیمی‌اش زهران ممدانی نیست، کسی که تمامی عبارت‌پردازی‌های رادیکالی را که برای فریبِ کارگران و جوانانِ نیویورک و کشاندنِ آنان به پایِ صندوقِ رأی به کار می‌برد، کنار گذاشته است. در واقع، حتی بی‌رمق‌ترین پیشنهادهای اصلاح‌طلبانهٔ ممدانی، مانند ارزان‌تر کردنِ کرایهٔ اتوبوس، نیز اکنون به زباله‌دانِ تاریخ سپرده شده‌اند. کابوسی که ذهنِ طبقهٔ حاکم را تسخیر کرده، طبقهٔ کارگری است آگاهِ و مستقلِ از نظرِ سیاسی، که برای برنامه‌ای سیاسی مبارزه می‌کند که بیانگرِ نیازهای واقعیِ اوست: همبستگیِ بین‌المللی با کارگرانِ سراسرِ جهان، پایان دادن به جنگ‌های سرمایه‌داری، برخورداری از شغلِ مناسب و دستمزدِ مناسب، خدماتِ درمانی، محیط‌زیستی پاک، و دسترسی به فرهنگ و زیبایی.

به همین دلیل است که وظیفهٔ اساسیِ پیشِ رویِ جوانان، چه اینجا در گتیسبورگ و چه در هر جایِ دیگر، روی‌آوردن به طبقهٔ کارگر است؛ تنها نیرویِ اجتماعی‌ای که هم توانِ متوقف کردنِ سقوطِ جهان به سویِ بربریت و نابودیِ سیاره‌ای را دارد و هم به آن نیازمند است. و به همین دلیل است که اکنون این وظیفهٔ انقلابی بیش از هر زمانِ دیگری ضرورت دارد: گفتنِ حقیقت.

Loading